دنبالم کن

D-mary

اصلا ادم مهمی نیستم . راستش حتی هنوز نمیتونم ب خودم بگم ادم ! پس بیخیالش. بیشتر

D-mary
177 پست
28 دنبال‌کننده
1پسند
زن - مجرد
1398-12-07

تصاویر اخیر

بنویسم ک تقریبن یک ماه و چند روزی از کارمند شدنم میگذره . البته ن تو حیطه ای ک درس میخونم البته. تو این یک ماه فشارای جسمی ک بماند و دو هفته ی اول دو شیفت کار میکردم ، اما بعدش بُعدِ روانیش بیشتر شد . این خصلت ک بلد نیستم حاشیه دار باشم بدردم خورد اما کار کردن تو شهر کوچیک ک همه میشناسنِت اونم ن تو موقعیتی ک دلت میخاد ، از بدترین و شایدم بهترین کارایی بود ک کردم . فک میکنم ک اگ ادامه اش بدم ، یکی از بزرگترین ترس های روانیی رو کنار زدم

  • report
    D-mary

    روانییم رو البته .
    فلن تا چند ماه دگع

  • report
    فاطی

    فایتینگ چینگو❤️❤️✊🏻✊🏻✊🏻

برگام . دیگ اینجام با وی پی ان میاد بالا :|

  • report
    فاطی

    نه عادی میاد. منم فیلترم خاموشه

یه معجونی ب خودم زدم که دیگ هیچی از هیچکی یادم نمیاد ‌. :چشمک زدن .

از باگ های بچه وسطی بودن همینقد بگم که هیچوقت هیچ چیز مختص به تو نیس ((= مثلن دیروز یه دسته گل صورتی گرفتن ، به مناسبتِ بنده (((=. اما بعد دیدم نصفشو ، یه ساعت قبلش داده بودن به اون یکی فرزندشون (((=

  • report
    D-mary

    لعنتی ، فقط تو ریپلای ۱۹۸۸ ، چقد میتونم دوک سونِ لعنتی رو با عمق وجودم درک کنم (((=
    اونم خصوصن همون اپیزود اول بود یا دوم .

هیجان انگیز میدونی چیه ؟ یه بلیطِ مجانی به سئول ‌ . دیگ تنها چیزیه ک این روزا هنو رغبتم بهش خشک نشده . اما نمیدونم مثلا دو سال بعد ، همین یذره رویا ته دلم میمونه یا اینم میپره و میره ((:

  • report
    D-mary

    حتی هیجان انگیز بودنش ب این ربط داره ک رو مود باشم یا ن .
    مثلن الان اگ بگی پاشو بریم ، پتو رو میکشم رو سرَمُ میگم بیخیااال باباااا

و بعدشم به خودم اومدم و دیدم متاسفانه غم ، با هیچ چیز حل شدنی نبود . ن میشه توی چاییِ گرم عصرونه حلِش کرد و نه با جیغ زدن روی ترن هوایی یا اختاپوسِ چرخان ‌. غم یه موجودِ مستقل . ی موجودی که هر موقه دلش بخاد میاد میشینه ورِ دلت و ن میشه ازش فرار کرد و ن میشه بخاطر حضورش غر زد . چون خودِ حضور معنیش غم بود و غم ، عامل ِ حضور . پس بقولِ ایشون معرفی میکنم: دوستان ، غمِ من . غمِ من ، دوستان!

  • report
    فاطی

    و بعدشم به خودم اومدم و دیدم متاسفانه غم ، با هیچ چیز حل شدنی نبود

    دقیقا. یادته چقدر فک میکردیم با کارامون غمو میشه تعدیل کرد حتی گاهی؟ مثلا میگفتیم یه موفقِ غمگین. اما حتی اونم نمیشه. باید غمو دور کرد تا جایی که میشه.

امروز حس کردم چقد هیچی امن نیس . نَ مکان ها ‌ نَ ادم ها . ینی میدونی مثلن من قبلنا وقتی ۱۳ سالم بود فک میکردم اون چترومِ خودمونیمون ، تا ابد میمونه اما یادمه دو سال بعدش ، دیگ هیچی ازش نبود . یا مثلن بزرگتر شدم ، دیگ ادم هایی ک تو یک مکان خاص بودن ، دیگه نبودن ‌ . در حالیکه فک کردم اون نقطه همیشه جای اون هاست و اون ها همیشه در همون نقطه ی همیشگی . یجور تعلق . اما حتی دیگ دیدم جای خودمم امن نیس . تصویر هام امن نبودن . هیچی . بی ثباتیِ محض در عینِ قابل اعتماد بودن .

دیگِ امروز قرار شد برم داخل و بگم فلانی زنده اَس ؟ ! دقیقا میخواستم برم که یِ غریبه تر وارد شد :/

دارم فک میکنم کلا چند تا نابینای ایرونی وجود داره:| از طرفی من ب چند تاشون میتونم دسترسی داشته باشم :/ برید کنار خیلی درگیر شدم ://

عَ . یلدای پارسال چ فازی داشتم خُ دایی . چ کوچولو طور . بیخیال . داشتم دالِ دوست داشتن میخوندم . بنظر وحدانی خیلی میفهمه (: